فوبیای پیرشدن دارم. اعتراف میکنم.
رسیدم آخرای کتاب. فهمیدم مالون یه فرد پیره. ذهنش خیلی شلوغه. وراجی میکنه. حرف زیادی میزنه. با خودش. از محیطی که توش هست تا مغز مدادی که دستشه. کتاب به درد نخوریه که خیلی به درد پیریام میخوره. شاید یه روز که تو شصت سالگی بودم من چیزایی بگم که مالون میگه. از پیرشدن و زوال متنفرم. دوست دارم تو اوج شکوفایی. تو اوج خیالات خوش. وسط کلی امید بمیرم. تا اینکه قطره قطره امیدم از دست بره و دق مرگ شم. تا اینکه پژمرده شم و مجبور شم رویاهامو ببوسم و تموم...
درواقع اینهمه چرندیات با ذهنیته الانم. فقط وراجیه. مگه نمیشه تو بیست و دو سالگی (بیست و دو سال و هشت ماهگی) مالون بود
برچسب:
نویسنده: نوید حیدری
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 6:51