خرید بک لینک
فوبیای پیرشدن دارم. اعتراف میکنم. رسیدم آخرای کتاب. فهمیدم مالون یه فرد پیره. ذهنش خیلی شلوغه. وراجی میکنه. حرف زیادی میزنه. با خودش. از محیطی که توش هست تا مغز مدادی که دستشه. کتاب به درد نخوریه که خیلی به درد پیریام میخوره. شاید یه روز که تو شصت سالگی بودم من چیزایی بگم که مالون میگه. از پیرشدن و زوال متنفرم. دوست دارم تو اوج شکوفایی. تو اوج خیالات خوش. وسط کلی امید بمیرم. تا اینکه قطره قطره امیدم از دست بره و دق مرگ شم. تا اینکه پژمرده شم و مجبور شم رویاهامو ببوسم و تموم... درواقع اینهمه چرندیات با ذهنیته الانم. فقط وراجیه. مگه نمیشه تو بیست و دو سالگی (بیست و دو سال و هشت ماهگی) مالون بود

برچسب: نویسنده: نوید حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:51

کادربندی کردیم. هر کی یکاری میکرد. دوربینو گذاشتم رو میز. کتابو گذاشت زیرش. شیبش زیاد شد. ف. ب از کادرمون رفت. کتابو برگردوند. گفتم اشتباهه. عطف کتابو اوردم زیر لنز. میزون شد. گفت دیگه دست نزن.ف.ب تشکر کرد. خدافظی کردم.گفتم امروز اخرش گریه میکنم. گفتم وقتی خیلی میخندم یعنی خیلی خرابم.از پاساژ اومد. میگفت طبقه بالا آتیش گرفته بوده.هممون خندیدیم. میگفت رفتیم کمک.گفتیم تو اگه از بچه های اینجایی. شک نداریم که مات وایسادی نگاه کردی.گفتم امروز اخرش گریه میکنم.امروز هزار بار داد زدم. مخم ترکید.انقد که تو ذهنم داد زدم.زنگ زدم ب س. کبهش گفتم خرابمگفتم حالم بدهگفتم داغونمحس اون شبی رو دارم که بهش گفتم ح

برچسب: نویسنده: نوید حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:51

صفحه بندی